همه چيز در مورد ماشين سواري و بلا‌هاي آن

همه چيز در مورد ماشين سواري و بلا‌هاي آن

  

 

  خبر را شنيده‌ايد؟ جواني با سرعت 230 كيلومتر در ساعت در جاده قم رانده و ركورد سرعت خودرو در جاده را بعد از انقلاب شكسته و توسط پليس متوقف شده. جواني با سرعت بيش از 100 كيلومتر در ساعت اتوبان مدرس را خلاف جهت ماشين‌ها رانده و توسط پليس متوقف شده. شما هم عشق سرعتيد؟ شما هم تا به ماشين خود يا ماشين والدينتان خسارت هنگفتي وارد نكنيد دست از كارهاي پرخطر در حين رانندگي برنمي‌داريد؟ ‌شما هم بدون گواهينامه پشت ماشين والدينتان مي‌نشينيد؟ مباد آن روزي كه اين كارها از شما سر بزند چون رانندگي آزمون و خطاپذير نيست. بازي با مرگ است. پس اول بگذاريد 18 ساله شويد، بعد در كلاس‌هاي آموزش رانندگي شركت كنيد و گواهينامه بگيريد و آن گاه با احتياط پشت فرمان بنشينيد و به جواني خود و زندگي بقيه رحم كنيد.

خيلي از ما دست‌كم روزانه يك بار از وسايل نقليه‌اي كه موتور دارند استفاده مي‌كنيم. تاكسي و اتوبوس‌ها علاوه بر ماشين‌هاي شخصي از پرمسافرترين ماشين‌ها هستند، اما كسي را مي‌شناسيد كه دادش از رانندگي راننده‌هاي تهراني بالا نرفته باشد؟ رعايت نكردن ابتدايي‌ترين قوانين رانندگي، در نظر نداشتن حق و حقوق ديگران و در واقع ترجيح دادن راحتي خودمان به آن حقوق و... نوع نگاه و شيوه رفتار ما در مواجهه با مساله‌اي به اسم رانندگي حرف اساسي ما است.

تخلفات و تصادفات آشكارترين نتيجه‌هاي يك رانندگي بد هستند. توانايي كنترل ماشين در سرعت‌هاي بالا و پيچ‌هاي خطرناك و لايي كشيدن در خيابان‌هاي شهر اگرچه شايد نشان‌دهنده مهارت شما در رانندگي باشد، اما نوعي بي‌فرهنگي در رانندگي در آن به چشم مي‌خورد كه به نظر قابل دفاع نمي‌آيد.

ما كه تا 18 ساله مي‌شويم سريع به فكر گرفتن گواهينامه مي‌افتيم بايد بدانيم كه رانندگي فقط فرمان چرخاندن نيست.

 

  چرا تصادف مي‌كنيم

  علاوه بر همه عوامل محيطي مثل خراب بودن آسفالت خيابان‌ها، بي‌دقتي راننده‌هاي ديگر و عبور يك عابر پياده از وسط خياباني كه ماشين‌ها با سرعت از آن مي‌گذرند، مي‌تواند عامل تصادف باشد، اما آنچه يك تصادف را به وجود مي‌آورد قبل از هر چيزي خود ما هستيم. راننده بايد بتواند در هر شرايطي ماشين خودش را كنترل كند. يعني سرعت و موقعيت ماشين بايد قانوني باشد. شما نمي‌توانيد در يك خيابان يكطرفه برخلا‌ف جهت برانيد يكي را زير كنيد . ادعاي خسارت هم بكنيد. اولين مقصر هر تصادفي خود ما هستيم. حتي اگر ديگران ندانند كه اعصاب ناراحتي داريم، اما خودمان كه بايد خوب بدانيم عصبي بودن يكي از عوامل تصادف است.

چيزي كه اهميت دارد، اما وجود ندارد، فرهنگ رانندگي صحيح در ميان راننده‌هاي ماست. مهم‌ترين اصل رانندگي كه رعايت حق‌تقدم است در قاموس برخي از ما‌ها جايي ندارد. حق‌تقدم در هر حال با ماست؛ چه قوانين راهنمايي و رانندگي اجازه‌اش را بدهند چه نه. راننده‌هاي ايراني هم دچار آن بيماري زرنگ‌بازي ايراني‌ها هستند. اين كه در يك چهارراه شلوغ به ماشين‌هايي كه از سه جهت ديگر مي‌آيند اجازه حركت ندهيم و درست زماني كه چراغ قرمز شده است وسط چهارراه منتظر سبز شدن دوباره چراغ باشيم نشان‌دهنده زرنگي ماست؟

اين يكي را هميشه يادتان باشد كه با اعصاب خرد و چشمان سرخ شده و صورت برافروخته رانندگي نكنيد. اين كار علاوه بر اين كه ديگران را مي‌ترساند ممكن است براي امنيت جاني خودتان در زمان رانندگي هم مضر باشد. پشت فرمان كه هستيد حواستان به ضربان قلبتان باشد كه بايد منظم بزند و هيجان نداشته باشد.

كارشناسان تصادف يكي از مهم‌ترين علت‌هاي آن را عصبي بودن راننده يا يكي از طرفين تصادف مي‌دانند. سيستم عصبي بدن وقتي دچار اختلال مي‌شود كنترل ذهني و حركتي انسان را هم دچار اختلال مي‌كند و او در موقعيت‌هاي حساس نمي‌تواند مثل يك آدم معمولي عكس‌العمل نشان بدهد، تمركزش كاملا بر رانندگي‌اش نيست و حتي ممكن است بعد از تصادف با طرف مقابلش دست به يقه بشود و طرف را از زندگي ساقط كند.

در رانندگي كردن هميشه به اين فكر كنيد كه همه راننده‌ها و عابران كور هستند و نمي‌توانند هيچ جهتي را تشخيص بدهند. فكر كنيد شما تنها آدمي هستيد كه بايد مراقب باشيد آنها با شما برخورد نكنند. كار سختي است تصور اين كه ميان عده‌اي نابينا كه پشت فرمان نشسته‌اند، تنها بيناي جمع باشيد.

 

  ما و ماشين‌هايمان

  برخي بر اين باورند كه آدم‌ها معمولا از روي ماشين‌هايشان قابل شناختند. همان طور كه از روي كفش‌ها، دندان‌ها، دستخط و نوع راه رفتنشان مي‌شود شناختشان. به هر حال ماشين‌ها حرف‌هاي زيادي دارند كه درباره صاحبشان بگويند. نوع ماشين، رنگ و استايل آن، تزيينات داخل ماشين و چراغ‌هاي بيرون ماشين و از اين دست، مي‌تواند نشان‌دهنده نوعي از سليقه و علاقه باشد.

ما پسرهايي كه ادعايمان مي‌شود معمولا ماشين‌هايي زيبا، بدون هيچ گونه زلم زيمبوي آويزان از آينه جلو، فوق‌اسپرت و شيك داريم. صندلي جلوي ماشين را به اندازه‌اي كه براي بيننده خارجي كمي بيشتر از حالت عادي به نظر مي‌رسد مي‌خوابانيم و در حالي كه با زحمت اما با اعتماد به نفس تمام، فرمان را مثل قرقي مي‌چرخانيم، آرزو مي‌كنيم كه كاش دست‌هاي درازتري داشتيم.

ماشين‌هاي ما معمولا بي‌ايراد هستند و بدون كمترين ناله‌اي تيز و فرز لايي مي‌كشند و صداي تيك‌آفشان تا هوا بلند است. با كمترين ايرادي او را راهي تعميرگاه هميشگي‌اش مي‌كنيم. فقط تعميرگاه ممدآقا، خيابان سورنا.

بعضي از حرفه‌اي‌هايمان با نصب هواكش مكنده اسپرت براي سيستم تهويه هواي موتور، ماشين را به يك اتومبيل خوش‌صدا و خوش‌حركت تبديل مي‌كنند. ما عشق سرعت و لايي داريم و شنيده‌ايم كه مي‌گويند اگر كمي بيشتر قوانين رعايت كنيم ايرادي در رانندگي‌مان نيست، اما قوانين راهنمايي و رانندگي چنين چيزي نمي‌گويند.

ما جوان‌هايي كه با وسيله‌اي دودكننده، اياب و ذهاب مي‌كنيم ما را صاحب ماشيني موسوم به «ماشين قراضه» مي‌دانند. شايد براي اين كه شاسي ماشين‌مان خوابيده رينگ‌هايش ساده و دور لاستيك‌هايش سفيد است. مي‌تواند به خاطر صداي خيلي بلند و گاوي بوقمان هم باشد.

با اين حساب تنها نكته مثبت ماشين‌هاي ما كه آن را به ماشين‌هاي لوكس برتري مي‌دهد ذوق هنري است كه در قسمت جلو و بالاي داشبورد و فرمان به كار مي‌بريم. عكس هنرپيشه‌هاي معروف باليوود، تسبيح سياه دانه‌درشت كه از آينه آويزان مي‌شود به اضافه چند تايي زنجير، عروسك، اسكلت و دسته كليد.

شاهكار و تكميل‌كننده همه اينها عينك آفتابي دور فلزي نقره‌اي و با شيشه‌هاي سبزرنگ است كه با تابش آفتاب روي داشبورد، مثل طلا مي‌درخشد. اين نوع ماشين‌ها در واقع نمايشگاه‌هايي هستند كه مي‌توانند هر مسافري را تا مقصد سرگرم و شاد نگه دارند.

ما دخترهايي كه تازه گواهينامه گرفته‌ايم و همه حقوقمان را مي‌دانيم معمولا ماشين‌هاي با رنگ روشن و فانتزي را انتخاب مي‌كنيم. مي‌تواند سبز چمني، زرد يا نارنجي باشد. ماشين‌مان زنانه و ظريف است و هميشه كارواش رفته و تميز است.

هيچ وقت نمي‌توانيم در را با ضربه اول ببنديم. براي همين مجبور مي‌شويم براي بار دوم يا حتي سوم و بيشتر در را باز و بسته كنيم و آخرسر هم يكي از بيرون در را برايمان ببندد.

ما هيچ وقت خودمان بنزين نمي‌زنيم و هميشه قبل از رانندگي كاغذي را به گيره كوچك زير آينه جلو وصل مي‌كنيم كه رويش نوشته: صندلي، آينه، دنده خلاص، راهنما، آينه بغل، ترمز دستي، كمربند ايمني، استارت، دنده يك، حركت و راه مي‌افتيم.

 

  علائم رانندگي

  تابلوهاي راهنمايي و رانندگي به عنوان بخشي از تجهيزات كنترل ترافيك نقش ايمن‌سازي سواره‌روها و هدايت هر چه بهتر رانندگان را بر عهده دارند. علائم راهنمايي و رانندگي بين‌المللي هستند. يعني هر جاي دنيا كه برويد، از آفريقا گرفته تا يمن تابلوي «احتياط! محل عبور گوزن‌هاي كوهي» يك جور و يك‌شكل است. البته هر چقدر هم معناي يك علامت واضح باشد ممكن است در عمل آدم‌ها برداشت‌هاي متفاوتي از آن بكنند.

نمونه خيلي ساده‌اش همين چراغ‌هاي راهنمايي است كه سر چهارراه‌ها نصب مي‌كنند. مثلا چراغ زرد يك معنايش مي‌تواند اين باشد كه هر چه زودتر چهارراه را خالي كنيد، چراغ در حال قرمز شدن است. معناي ديگرش براي آدم‌هايي است كه چراغ زرد، قرمز و سبز فرق چنداني برايشان نمي‌كند و از همه‌شان رد مي‌شوند. يك معنايي هم هست كه اتفاقا در ايران خودمان خيلي رايج است مي‌تواند اين باشد: «گاز بده، داره قرمز مي‌شه.» اين آخري را حتما روزي چند بار در تاكسي‌اي كه نشسته‌ايد از نزديك شاهد هستيد.

علامت‌هاي رانندگي در دو دسته كلي تابلوهاي عمودي و علائم افقي گروه‌بندي مي‌شوند. تابلوهاي عمودي شامل تابلوهاي راهنمايي و رانندگي، چراغ راهنمايي و نرده ايمني هستند. اين تابلوها به شما دستور مي‌دهند كه دست به انجام يك سري كارها نزنيد. مثلا بوق زدن ممنوع، عبور كاميون ممنوع يا دور زدن ممنوع. اينها تابلوهايي هستند كه دائم سر شما داد مي‌زنند فلان كار را نكنيد. اين تابلوها معمولا دايره‌شكل‌اند، با حاشيه‌اي به رنگ قرمز و زمينه سفيد، تصاوير و نقش‌ها هم مشكي هستند.

يك دسته ديگر از تابلوها براي آگاه كردن راننده از خطرهايي است كه ممكن است بعد از هر پيچي يقه‌شان را بچسبد. اين تابلوها به شكل مثلث متساوي‌الاضلاعي با اضلاع قرمز هستند كه زمينه سفيد و نوشته‌اي سياه دارند. نمونه‌اش تابلويي است كه مي‌گويد: «هي! مراقب باشيد! محل عبور كرگدن‌هاي وحشي.»

تابلوهاي اخباري، اطلاعاتي هم به شما مي‌گويند كه مثلا الان در خيابان انقلاب هستيد و 500 متر بالاتر هم يك پمپ‌بنزين در سمت راست‌تان قرار دارد. يك سري از علائم راهنمايي و رانندگي هم هستند كه علامت‌هاي افقي‌اند و شامل خط‌كشي، نوشته‌ها و نقش‌ها و گل‌‌ميخ‌ها مي‌شوند.

خط‌كشي ازجمله مهم‌ترين نشانه‌هاي راهنمايي است كه در سطح و حاشيه‌ سواره‌روها انجام مي‌شود. اين خط‌كشي‌ها بايد سفيد يا سبز باشند و هيچ رنگ ديگري مجاز نيست.

هدف از نوشتن كلمات و ترسيم نقش‌ها بر سطح معابر، تنظيم ترافيك و آگاه‌سازي و هدايت رانندگان است. كليه حروف بايد به رنگ سفيد و مطابق با استاندارد و علائم راه و به زبان فارسي باشند. گل‌ميخ‌ها مي‌توانند چدني، آلومينيومي و بازتاب چشم‌گربه‌اي است.

 

تصادف‌هاي آدم‌معروف‌ها

 پنجاه ميليون نفر از مردم دنيا هر سال در تصادفات رانندگي مجروح مي‌شوند. ايران هم با داشتن آمار بالايي در تصادفات جاد‌ه‌اي رتبه دوم مرگ و مير را در ميان كشورهاي دنيا از نظر تصادفات دارد. طبق آماري كه سازمان بهداشت جهاني اعلام كرده تا 15 سال آينده تعداد كشته‌هاي حوادث رانندگي در دنيا و مخصوصا در كشورهاي در حال توسعه مثل ايران افزايش قابل توجهي پيدا مي‌كند.

بر اساس آمار پليس راهنمايي و رانندگي نيروي انتظامي، بيشترين آمار تصادف‌ها مربوط به گروه سني 25 تا 35 سال است. بعد از اين گروه هم جوان‌هاي 18 تا 25 ساله رده دوم را در تصادف كردن دارند. از طرف ديگر افزايش تخلفات رانندگان زن هم به آمار نيروي انتظامي اضافه شده است. در بررسي‌هاي انجام شده اين نتيجه به دست آمده است كه تعدادي از اين افراد طي يك سالي كه گواهينامه گرفته‌‌اند بيشتر از پنجاه مورد با يك ميليون تومان تخلف داشته‌اند.

اگر بخواهيم يك تعريف علمي از تصادف بدهيم بايد به علم كارشناسي تصادفات مراجعه كنيم. بر اين اساس تصادف وقوع سانحه منجر به زخمي شدن يا فوت، ايجاد خسارت و يا تركيبي از اينهاست كه در نتيجه برخورد يك يا چند وسيله نقليه با يكديگر، با انسان، حيوانات يا اشيا به وجود آيد. راستي اگر احيانا ماشيني واژگون يا به هر دليلي از راه خارج شود هم براي خودش يك جور تصادف به حساب مي‌آيد.

هميشه انواع و اقسام تصادفات در حال رخ دادن هستند. چيزي كه اهميت دارد نوع برخورد شما طرفين تصادف با قضيه است. احتمالا اولين اتفاقي كه مي‌افتد اين است كه راننده‌هاي هر دو ماشين در حالي كه سعي دارند نشان بدهند عصباني‌ترند و مقصر آن يكي است و خدا مي‌داند كدام افسري به تو گواهينامه داده است. اين ماجرا اگر به يقه‌گيري منجر نشود تا رسيدن افسر نيروي انتظامي ادامه خواهد داشت.

اگر به عنوان يك افسر وسط چنين ماجرايي از راه رسيديد يادتان باشد كه جمله معروفي هست كه مي‌گويد: هر تصادفي از خودش آثاري به جا مي‌گذارد. با استفاده از همان آثار مي‌توانيم به علل يا علت تصادف پي‌ببريم و البته هستند تصادفاتي كه حتي با وجود اين كه آثار قابل مشهودي دارند ولي علت واقعي آنها مشخص نمي‌شود.

تصادف‌ها انواع مختلفي دارند و براي هر كدام هم جريمه مشخصي وجود دارد. نوعي از تصادفات، خسارتي هستند كه در آن فقط به وسايل نقليه خسارت مالي وارد مي‌شود. در تصادفات جرحي، بايد علاوه بر خسارت مالي حداقل يكي از رانندگان، سرنشينان، عابرين پياده يا حيواني مجروح شود. تصادفات قتلي كه متاسفانه در ايران مرتب در حال رخ دادن است، حداقل يك نفر از شدت تصادف جانش را از دست مي‌دهد.

غلامحسين درويش معروف به درويش‌خان، يكي از نامدارترين موسيقيدانان ايران، اولين قرباني تصادف رانندگي در ايران است. شب دوم اسفند سال 1305 او موقع برگشتن از يك محفل موسيقي به منزل، درشكه‌اي دواسبه كرايه مي كند. در آن زمان اتومبيل به تازگي وارد خيابان‌هاي شهر شده بود و تعدادشان هم خيلي كم بود.

گواهينامه رانندگي گرفتن هم چيز مرسومي نبود، براي اين كه چنين مفهومي هنوز وجود نداشت. راننده‌ها اغلب ناشي بودند و خلاصه اوضاع راهنمايي و رانندگي در كشورمان اصلا خوب نبود. درشكه حامل درويش‌خان از خيابان اميريه به سمت شمال مي‌پيچد، اتومبيل فوردي از جهت مخالف با درشكه و اسب‌هاي آن تصادف مي‌كند، اسب‌هاي درشكه درجا مي‌ميرند.

غلامحسين درويش از درشكه به بيرون پرتاب شده و از ناحيه سر آسيب مي‌بيند، بلافاصله او را به بيمارستان نظميه تهران كه بهترين بيمارستان آن زمان تهران بود مي‌رسانند، ضربه سنگين بوده و او بعد از 5 روز، به دليل ضربه مغزي فوت مي‌كند.

پرنسس دايانا همسر سابق پرنس چارلز هم در يك تصادف رانندگي كشته شد. البته او با سياست‌هاي خانواده سلطنتي مخالف بود و خيلي‌ها هم مرگش را مشكوك مي‌دانند. اين تصادف در زماني افتاد كه او قصد ازدواج با «دودي» پسر محمد آل‌فائز (ميلياردر مصري) را داشت. مي‌گويند دليل مرگش به خاطر فرار از دست خبرنگاراني بود كه هيچ‌وقت هم معلوم نشد از طرف چه روزنامه‌اي بودند.

 

 

معرفي و مصاحبه با اشخاص برجسته در علم رباتيك

 

  پروفسور کارو لوکس پدر رباتیک ایران

 

پروفسور کارو لوکس از پژوهشگران بنام سیستم‌های هوشمند در ایران است.

 

او در سال ۱۹۷۶ میلادی مدرک دکترای خود را از گروه مهندسی برق و علوم کامپیوتر دانشگاه برکلی با گرایش مهندسی کنترل دریافت کرده است.

 

مدرک کارشناسی ارشد مهندسی برق او از دانشگاه تهران است

 

دکترا: Electrical Engineering and Computer Sciences, University of California, Berkeley, 1975

کارشناسی ارشد: Electrical Engineering, University of Tehran, Faculty of Engineering, 1973

کارشناسی: Electrical Engineering, University of Tehran, Faculty of Engineering, 1963

زمینهٔ پژوهش‌های او پیش‌بینی‌ سری‌های زمانی، مدل‌های عاطفی و منطق فازی است.

او در سال ۱۳۸۵ خورشیدی به عنوان چهره ماندگار شناخته شد

استاد کارو لوکس از دانشکده فنی مهندسی دانشگاه تهران در زمینه تعامل در سیستم های هوشمند صاحب فعالیت های ارزنده ای دارد

وی زمینه های مهارتی گوناگونی دارد برای دریافت مهارت ها و سوابق وی می توانید به این سایت مراجعه کنید

 

از دیگر بزرگان عرصه علم می توان به پروفسور لطفی زاده اشاره کرد

 

  لطفی زاده استاد دانشگاه برکلی در کالیفرنیا و بنیان‌گذار نظریهٔ منطق فازی (Fuzzy Logic) است. در بخش یادکرد منابع اکثر متون فنی مربوط به منطق فازی نام او به صورت «Zadeh» ذکر می‌شود.

پروفسور "لطفی زاده" که در جهان علم به پروفسور زاده مشهور است در سال 1921 در شهر باکو در جمهوری آذربایجان به دنیا آمد. مادرش یک پزشک روس و پدرش یک ژورنالیست ایرانی بود که در آن زمان به دلایل شغلی در باکو بسر می برد.

لطفی زاده در امتحانات کنکور سراسری، مقام دوم را کسب نمود. در سال ۱۹۴۲ رشته الکترونیک دانشگاه تهران را با موفقیت به پایان رساند و در طی جنگ دوم جهانی برای ادامه تحصیلات به دانشگاه فنی ماساچوست (ام.آی.تی) در آمریکا رفت و در سال ۱۹۴۶ بود که درجه کارشناسی ارشد را در مهندسی برق دریافت کرد. در ام.آی.تی و دانشگاه کلمبیا به تحصیل ادامه داد.

 

مصاحبه با پروفسور کارولوکس

  پروفسور «كارو لوكس» (Caro Lucas) در سال 1385 (2006 ميلادي) توسط فرهنگستان علوم ايران به‌عنوان چهره‌ي ماندگار شناخته شد.

 آقاي دكتر! شما تا چه حد با آزمون­هاي المپياد كشوري مرحله‌ اول، دوم، سوم و المپيادهاي جهاني آشنايي داريد؟

من خيلي كم آشنا هستم و اول كه شما فرموديد ­خواستم بگويم براي مصاحبه آدم بدي را انتخاب كرديد! چون من اعتقاد ندارم تا اين اندازه توجه به «المپياد»، كار مثبتي در كشور است. توجه كنيد المپياد از چند نظر اهميت دارد:

يكي اين‌كه اصولاً روند تدريس موجود در مدارس تيزهوشان و مراكز مشابه روند خيلي‌خوبي نيست. چون در اين روش، افراد را تا حد زيادي از يكديگر جدا مي‌كنند.

در حالي كه لازم است به‌روش «باهم زيستن» (Mainstreaming) اين­ها را با هم آموزش بدهند و هر كسي در هنگام آموزش «با هم زندگي كردن» را ياد بگيرد.

يونسكو الان مي­گويد:

  «آموزش فقط يادگرفتن يك تخصص، يك توانايي، يك مهارت و يك دانش نيست؛ يادگيريِ چگونگي زيستن و چگونگي با هم زيستن هم هست».

  بنابراين آموزشي كه چگونگي با هم زيستن را كه در نتيجه­ با هم بودن به‌دست مي­آيد را قطع كند آموزش چندان خوبي نيست.بنابراين مدارس تيزهوشان روندي مخالف روند فعلي آموزش و اهداف فعلي آموزش در دنيا دارد كه به‌سمت «باهم زيستن» (Mainstreaming) پيش مي­رود.

چيزهايي (راه­هايي) از قبيل: «المپياد» از نظرهاي ديگر هم مضر هستند:

يكي از آن ضررها، اين اندازه اهميت دادن به «آموزش از طريق حل مسأله» (Procedure Learning) است. «آموزش از طريق حل مسأله» (Procedure Learning) يعني يادگيريِ روشي است كه در آن به‌جاي يادگيري مطلب و مفهوم، روش حل مسأله ياد گرفته مي­شود.

دانش­اموز يا شركت‌كننده به يك «ماشين حل مسأله» تبديل مي‌شود و به‌تدريج از او قدرت «ابتكار» و «خلاقيت» سلب شود.

اما ممكن است معايب المپياد در برابر مزايايش اصلاً به‌چشم نيايد؛ لذا لازم است آن فرد مزايا و معايب را محاسبه كند و متوجه شود كه مزاياي آن­ تا حدي زياد است كه ابراز كند: مزايايش به معايبش ارجحيت دارد. به‌نظر من «المپياد» خوب است و استدلال من هم اين نيست كه «المپياد» به‌نفسه «بد» است؛ اين­اندازه توجه كردن «بد» است.

اين توجه دنياي «آموزش» را به‌سمت «پژوهش» و «كارافريني» و «تداوم و تداوم­جويي» مي­برد. بنابراين هر چيزي كه حالت سنتي آموزش را – كه تست جواب دادن، امتحان دادن، مسأله حل­كردن و يادگيري و حفظ كردن است- تشويق كند خوب است!

البته ممكن است شما بگوييد در حل مسأله هم «راه­حل ابتكاري» موردنظر است اين در حالي است كه خيلي محدود است.

جنبه­ ديگر از ضررهاي «المپياد» آن است كه مسأله­ كوچكي - كه يك مسابقه­ بين‌المللي در بين بقيه­ مسابقه‌ها است – را به بعضي از مسابقه‌ها خيلي علمي­تر ترجيح مي دهند.

مسابقه‌هاي علمي معتبر يك موضوع پژوهش علمي را به‌عنوان موضوع مسابقه درنظر مي­گيرند. البته اين كار در دنيا خيلي رايج شده است كه انواع موضوع‌هاي پژوهش علمي را تبديل به مسابقه‌هاي مهم بين­المللي كنند.امروزه به اين مسابقه­ - كه همان «المپياد» است نه يك «مسابقه­ تخصصي» - از خود «آموزش رسمي» بيش­تر اهميت مي‌دهند به‌طوري كه به فعاليت شاگرد اول مدرسه آن­قدر امتياز نمي‌دهند كه به شركت‌كننده­ در المپياد امتياز تعلق مي‌گيرد.

اين هم يك جنبه­ منفي ديگر «المپياد» ‌است كه مقصر المپياد يا شركت‌كننده­هاي المپياد يا استاد نيست؛ حتي تقصير كساني كه المپيادي­ها را پرورش مي­دهند و مربيان (Trainer) اين دوره‌ها هم نيست.

تقصير مقام‌هاي سياست­گذار است كه خودشان تا اين­حد به آموزش كم اهميت داده و آموزش‌ها را به «صفر» نزديك كرده‌اند و يك المپياد خارجي را از آن مهم­تر دانسته‌اند!

منظور من از خارجي، خارج از كشور نيست منظورم «خارج از آموزش رسمي» كشورمان است.

 

به‌نظر شما یك دانش ­اموز موفق چه ویژگی­هایی باید داشته باشد؟

اولاً خیلی برای من سخت است «موفق» را تعریف كنم. مدتی قبل یك‌نفر از تلویزیون از برنامه­ای شبیه به برنامه­ی شما با من مصاحبه­ای انجام ­داد. از من خواست غیر از خودم چند دانشجوی موفق و خوب را برای مصاحبه دعوت كنم. من هم از چند دانشجویی كه به‌نظر خودم دانشجویان موفقی بودند خواهش كردم كه برخی از آن­ها پذیرفتند و با هم برای انجام مصاحبه رفتیم. سؤال اول مصاحبه‌كننده­ها از دانشجوهای من این بود:

شما چه زمانی متوجه شدید كه باهوش­تر و موفق­تر از بقیه هستید؟!

عكس­العمل همه­­ی آن­ها شبیه به‌هم بود؛ متعجبانه نگاه می­كردند؛ بعد می­گفتند: «ما هنوز چنین چیزی را حس نمی­كنیم».

و سپس می­پرسیدند: «منظورتان چیست؟ تعریف شاخص موفقیت چیست؟ و به چه چیزی موفقیت می­گوییم»؟

به‌خصوص در كشور ما ایران مهم­ترین بحثی كه بین مردم رایج است مسأله­ی «كنكور» است یعنی قبول شدن در امتحان ورودی دانشگاه‌ها كه به‌صورت سراسری و خیلی‌متمركز انجام می­گیرد.

  هنوز هیچ­كس به‌عنوان یك «ابزار سنجش» فكر نكرده كه «كنكور» قرار است چه‌چیزی را اندازه بگیرد!

تا جایی كه «كنكور» معیار تمیز «موفقیت» از «عدم موفقیت» در جامعه­ی ما شده است! طوری­كه وقتی كودكی متولد می­شود و هنوز راجع به خوراك و مایحتاج اولیه­اش صحبت نشده خانواده دغدغه­ی «كنكور» او را دارند كه چطور می­خواهد در «كنكور» قبول شود! پس «كنكور» قرار است چه‌چیزی را اندازه بگیرد؟! آیا «هوش» را اندازه می­گیرد؟! آیا «دانسته» را اندازه می­گیرد؟! آیا «استعداد» را اندازه می‌گیرد؟! آیا «قدرت فراگیری» را اندازه می­گیرد؟! آیا «انگیزه» را اندازه می­گیرد؟! بالاخره قرار است چه‌چیزی را اندازه بگیرد؟!

مثل «فشارسنج» آن‌هم یك ابزار است قرار است چه‌چیزی را اندازه بگیرد؟!

ما هم باید براساس آن فیلتر بگذاریم ببینیم چه كسانی وارد دانشگاه بشوند!

بنابراین در جامعه­ای كه ما به چنین امر مبهمی به‌عنوان یك «شاخص موفقیت» این­قدر اهمیت دادیم به‌غیر از ارزش‌هایی كه مردم به آن اهمیت می‌دهند كه خیلی‌خیلی بالاست ...

یك واقعیت دیگر هم این است كه آموزش عالی ما با ورودی­هایی كه تعیین می­كند - و هنوز كاملاً نامعلوم است كه «كنكور» باید چه چیزی را اندازه بگیرد - خیلی برایم سخت است كه بگویم «دانشجوی موفق» چه كسی است.

برای مثال یكی از كسانی كه من برای آن مصاحبه برده بودم می­گفت:

«من اصلاً در دبیرستان نمره‌های بالایی نداشتم؛ یك‌سال هم رفوزه شده‌ام»!

  و دیگری می­گفت: «من آن‌زمان ورزشكار بودم؛ رفوزه نشدم ولی نمره‌هایم هم پایین بود؛ به این دلیل كه بیش­تر انگیزه­ام «ورزش» بود و بعد از آن به «پژوهش» و ... علاقه­مند شدم؛ ولی به هر چیزی كه علاقه­مند شدم بد پیشرفت نكردم ولی بستگی به این داشت كه آن‌موقع به چه چیزی علاقه­مند بودم».

این فرد را من درست (به‌عنوان دانشجوی موفق) انتخاب كرده بودم. طبق سفارش شخص مصاحبه‌كننده كه قرار بود من دانشجویان موفق را انتخاب كنم.

ولی تهیه‌كننده‌ آن برنامه چنین برداشتی نداشت و فكر می‌كرد من عمداً نمونه­های نادرست را با خود برده‌ام كه تعریف موفقیت را زیرسؤال ببرم!!!

در صورتی كه این مسأله تصادفی پیش آمده بود و بنابراین خیلی‌سخت است «موفقیت» را تعریف كنیم

 

- آقای دكتر! به‌نظر شما «خانواده» چه نقشی می­تواند در تعمیق یادگیری­ها داشته باشد؟

راجع به انواع متغیرهای تأثیرگذار توسط «خانواده» توضیح بفرمایید.

  - «خانواده» یك نهاد اجتماعی دیرپاست بنابراین نمی­تواند تغییرهای زیادی ایجاد كند.

در واقع كمكی كه می­تواند بكند افزایش تطبیق­پذیری­ خانواده است كه نسل جوان را كمی باور كند و سعی نكند باورهای خودشان را به نسل جوان تزریق كنند؛ علی­الخصوص با توجه به آن‌كه در قرنی زندگی می­كنیم كه از جهت‌هایی استثنایی است. معمولاً در گذشته «تجربه» همیشه یك عامل خیلی‌خیلی مهم بوده است؛ افرادی كه تجربه­ بیش‌تری داشتند را در یك موضع قرار می­دادند تا بتوانند به افرادی كه دارای تجربه كم­تری هستند كمك كنند و راه را از چاه نشان بدهند.

ما در دنیای برعكسی زندگی می­كنیم كه «روند تغییرها» به‌قدری سریع است و «دامنه­اش» به‌قدری وسیع است كه در فرهنگ جدیدِ اطلاعاتی، اصطلاحاً می­گویند:

نسل قدیم یك مهاجر است یعنی قبلاً در یك فرهنگ دیگری بزرگ شده و بعد با یك فرهنگ جدیدتر خودش را تطبیق داده است.

در حالی كه در مورد نسل جدید اصطلاحاً می­گویند:در آن فرهنگ بومی است یعنی خودش از اول با همان فرهنگ بزرگ شده است.

بنابراین در بعضی جهت‌ها نسل جدید است كه باید به نسل قدیم راه و چاه نشان بدهد!!!

برای نسل قدیم سخت است كه این مسأله را باور كند بنابراین یك مسأله­ غامضی در خانواده­ها به‌وجود می­آید كه حل كردن این مشكل، بزرگ­ترین كمكی است كه می­تواند به نسل جدید بكند.

نسل قدیم این مساله را هرچه زودتر برطرف كرده و قبول نمایند نسل جدید بهتر از خودشان می­فهمند!

 

یعنی دقیقاً شما چه توصیه­ای به پدر و مادرها دارید؟

از بچه­های‌شان یاد بگیرند و سعی نكنند در دنیای امروز چیزهایی كه مفید نیست را به بچه­ها یاد بدهند.

زمانی كه پسر من خیلی كوچك بود و انقلاب كامپیوترهای شخصی (PC) اتفاق افتاده بود من به‌عنوان كسی كه رشته­ام كامپیوتر است احساس می­كردم هرچه زودتر باید با این تكنولوژی جدید آشنا بشوم!!!

به این دلیل كه درست نیست؛ من سر كلاس درس می­دهم و مطالب را به‌صورت تئوری می­گویم ولی خودم به فرهنگ كامپیوتر قبلی آشناتر باشم و با فرهنگ كامپیوتر جدید غریبه باشم!!!

پسرم هم كه مثل هر فرد نسل جدید می­خواست زود با تكنولوژی جدید آشنا شود علاقه­مند بود كه كار با كامپیوتر را یاد بگیرد.

من هم برای تشویق او - كه خیلی كوچك بود - به او گفتم:

«بیا هرچه تو یاد می­گیری به من یاد بده و هرچه من یاد می­گیرم به تو یاد بدهم»!!!

و فكر می­كردم كه این حرف من یك جمله­ تشویقی است كه به او می­گویم وگرنه او كه نمی­تواند چیزی به من یاد دهد! من باید به او یاد بدهم! مدتی كه گذشت متوجه شدم كه فقط او به من یاد می­دهد و من چیزی ندارم كه به او یاد بدهم!!! و بعد متوجه شدم اصلاً مسأله­ دیگری هم درمیان است: كلاً نحوه­ یادگیری من اشتباه است؛ به‌اصطلاح در حال یادگیری فلسفه­ كهنه­شده­ای هستم.

در حالی­كه او فلسفه­ جدیدتر یادگیری­ را دارد و زودتر از من یاد می­گیرد و سن كم و تجربه­ اندك او مانع از این نیست كه همیشه من او را راهنمایی كنم یا او مرا!

در حالی كه من استاد دانشگاه و استاد رشته‌ كامپیوتر هم بودم.